تبليغاتX
واگویه هایی از افکار من... یک رهرو

واگویه هایی از افکار من... یک رهرو

یک فرصت سوخته دیگر...

انگار همین دیروز بود... کلی با خودم نذر و نیاز می کردم که اگه گواهینامه بگیرم همه خریدهای منزل مادربزرگ رو خودم به تنهایی انجام میدم، اصلا بجای هفته ای یکروز هر روز کله سحر نون داغ میگیرم میرم خونه شون و باهم صبحانه میخوریم...

افسوس از اون موقع ده سال گذشت و من شاید به تعداد انگشتان دو دست هم این کار رو نکردم... و حالا باید غم از دست دادن این فرصت رو هم با خودم به گور ببرم...

خدا رحمتش کنه. محشر بود، نمونه بود.

خدا کمک کنه فرصتهای دیگه رو نسوزونم.... نسوزونیم.  روحش شاد

باور رفتنش برام خیلی سخته. هنوز وقتی تو خونه ایشون منتظر میهمانان تسلیت گو هستیم ناخودآگاه به بچه ها میگم ساکت باشن. غافل از اینکه آرامش مادربزرگ دیگه با این سرو صدا ها از بین نمی ره...

خدا یا عاقبت هممون رو ختم به خیر کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:37  توسط یک رهرو  | 

یک اصل فراموش شده؛ یک شاه کلید

نمی دونم درسته یا نه ولی فکر می کنم دلیل این سکته ها و فوتهای زیادی که این روزها اخبارش رو می شنویم و یا می بینیم به حوادث اخیر بر می گرده. ظاهرا اینطور حوادث و به تبع اون فشارهای عصبی بعدش، بر روی کسانی که روحیه لطیف تر و احساسات قوی تری دارن بیشتر تاثیر می گذاره و یحتمل اگر بیماری یا ضعف جسمیی داشته باشن تشدید میشه و میشه اون چیزی که این روزها و این ماهها زیاد تر از قبل داریم می بینیم. بیشترشون هم از هنرمندها هستن که با توجه به شهرتشون شاید نیازی به ذکر نامهاشون نیست.

اما این در مورد همه ما صادقه. اگه اشتباه نکرده باشم این فشارها درسته که الان فقط روی کسانی که زمینه بیشتری دارن خودش رو نشون میده ولی در واقع بر روی همه ما تاثیر خودش رو میذاره؛ منتها در بلندمدت خودش رو نشون خواهد داد. شاید هم اگه بگم مدتی رو از عمر همه مون کم کرده حرف بیجایی نزده باشم. تایید یا ردش به عهده متخصصها!

تو این چندوقته خیلی درگیر این موضوع شده ام. نمیخوام وارد این بحث بزرگ و عمیق بشم که تو یه همچین شرایطی باید چه کار کنیم بلکه میخوام روی این موضوع تمرکز کنم که چه راهکاری میتونه ما رو از بخش عمده ای از این گزند حفظ کنه. در واقع شاید بشه این سوال رو اینجوری مطرح کنم که این کدوم عادت غلطیه که ما اگه از روش زندگیمون حذفش کنیم خیلی از مسائل جنبیش خود به خود برامون حل میشه؟

راستش با چندین نفر از کسانی که بر من سمت استادی دارن در این مورد بحث و تبادل نظر داشتم و مطلبی وجود داشت که در بین حرفهای همه اونها مشترک بود. و من الان میتونم با قطعیت بگم که این یکی از شاه کلیدهای حل مساله است در خیلی از امور زندگی؛ یکی از عادات خوبی است که با رعایت اون ناخودآگاه از خیلی از آفات جسمی، فکری، روحی و اخلاقی زندگی روزمره در امان می مونیم. اگه بخوام در مورد محسنات این خصلت اخلاقی حرف بزنم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه اما همینقدر بگم که خودم هم اولش برای باور کردنش قانع نمی شدم؛ اما پروسه طولانی و پر کشاکشی داشتم تا اون رو از عمق وجودم درکش کردم. مضاف بر اینکه به مرور صحبتهایی رو هم از بزرگان در تایید این نگاه دیدم که به قول معروف خیالم رو راحت کرد. میخوام بگم طبیعیه که اولش با نگاه خیلی از ما همخوانی نداشته باشه ولی اگه یه کم سعی کنیم از خلآ بیرون بیایم و توی زندگی واقعی بهش نگاه کنیم می فهمیم که درسته. مسلما تعیین مصداقش بر عهده خودمونه؛

شاید ریشه اصلی این حرف به این بر میگرده که تحلیل کنیم که ما برای این پدیده ای که داره ما رو اذیت می کنه آیا راه حلی داریم یا نه! به بیانی ساده تر و شاید عوامانه تر؛ آیا ما میتونیم براش کاری بکنیم؟ قاعدتا یا ما خودمان به قول معروف وسط قضیه هستیم و درگیر که در آنصورت واضحه که وظیفه ما چیه اما در شق دوم دو حالت محتمله؛ یا ما هیچ کاری برای حل مساله نمی تونیم انجام بدیم (جز دعا کردن) یا تا حدی می تونیم به حال مساله کمک کنیم. در حالت اول مسلما اگر ما کماکان خودمان را درگیر مساله نگه داریم به خطا رفته ایم چه برسه به اینکه خودمون رو پرت کنیم وسطش! اما در حالت دوم که رعایتش سخت تر و شناختش هم نیاز به تجربه بیشتری داره باید به حد و مرز توانایی خودمان در حل مساله توجه داشته باشیم. اگر من به اندازه 80 درصد خودم را داخل موضوع کرده ام و دارم تمام وجنات آن پدیده را با تمام وجودم می بلعم اما تنها به قدر 2 درصد می توانم به حل مساله کمک کنم پس عملا دارم زندگیم رو تباه می کنم.

اشتباه نشه. منظور از این موضوع این نیست که آدم باید بی تفاوت باشه. به نظر من آدم باید چیزهای مهم رو بدونه و از دور و بر خودش به قدر کفایت و تاثیر متقابلش توی زندگیش آگاه باشه ولی نه بیشتر. اگه من اقتصادیم پس در اون مورد فعالیت بکنم و تمرکزم هم روی همون موضوع باشه. اگه من ورزشی ام هم همینطور، اگه معلم هم هستم همینطور، اگه راننده تاکسی هم هستم همینطور و اگه سیاسی هم هستم همینطور!! نمیشه که من دغدغه های اون آدم سیاسی رو داشته باشم ولی خودم صرفا یه راننده تاکسی باشم!؟ یا مثلا یه آدم سیاسی باشم و در مورد جزئیات فوتبالی فلان ورزشکار نظر کارشناسی بدم. یا اصلا هیچکدوم اینها نباشم ولی در مورد همه اش ایراد سخنرانی کنم (که البته این یک موردش متاسفانه در مورد ایرانی جماعت خیلی زیاد دیده میشه!!)

دیگه این روزها به اون فیلم مصاحبه که توش با امریکایی ها مصاحبه می کردن و ازشون اطلاعات تاریخی، سیاسی، جغرافیایی می پرسیدن و خیلی از اونها هم نمیدونستن مثلا چه کشوری با حرف یو شروع میشه یا محور شرارت چه کشورهایی هستن یا دین کشور فلان چیه یا آیا رییس جمهور شوروی(!) هنوز گورباچفه یا غیره، نمی خندم. بلکه به حال خودمون تاسف میخورم... به حال خودم تاسف می خورم.

امان از احساسات که هروقت غالب میشه میتونه زندگی آدم رو زیر و رو کنه.

خدا عاقبت همه مون ختم به خیر کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:58  توسط یک رهرو  | 

چند تا سوال خیلی پراکنده و شاید بعضا بی ربط

1- چرا بشر همیشه فکر می کنه که هر چی میدونه حقیقته و همه حقیقته؟

2- چرا ما آدما بیشتر اوقات یادمون میره که دیروز چی میخواستیم؟

3- چرا انسانها برای فرار از واقعیت و اندیشیدن به اون، به تنوع طلبی می افتن؟

4- چرا ابنای آدم همیشه دنبال نداشته هاشون هستن و بیگانه با داشته هاشون؟

5- چرا ما آدمها مطمئنیم که یه روزی می میریم ولی باور نداریم؟؟؟!!!

6- ...

...




پ.ن: چون مد شده که حتما یه پی نوشت هم کنار متن باشه یادآوری می کنم این سوالات در مورد نوع بشره نه همه اونها!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:26  توسط یک رهرو  | 

بعد از مدتی سکوت...

الان نزدیک یک ماه و نیمه که به شدت دارم با خودم کلنجار میرم. دلم میگه پست قبلی رو پاک کن، بذار یادت بره که به چی فکر می کردی و چی شد. اما عقلم میگه اینکار اشتباهه، باید یادت بمونه آدم با همه درستی ها و اشتباهاتشه که آینده اش رو رقم میزنه... و از همه مهم تر اینکه این گذشته الان، یه روزی واسه خودش آینده ای بوده دست نیافتنی. خلاصه اینکه تا امروز این عقلمه که پیروز شده. لذا من هم میخوام این پست رو نگه دارم تا با دیدنش یادم بیاد که ما آدمها خیلی اوقات ساده انگارانه و بولهوسانه به آینده نگاه می کنیم و یادمون میره که باید از گذشته درس بگیریم. حالا بماند که اگه یه کم فکر می کردیم و تتبعی در بعضی آثار می نمودیم می فهمیدیم که آزموده را آزمودن خطاست! و از همه مهمتر اینکه یادم بمونه همیشه نمیشه با پاک کردن صورت مساله و به فراموشی سپردن اون، حلش کرد.

خیلی فکر کردم ببینم چی بگم. به حدی مطلب برای فکر کردن دارم که نمی دونم چجوری مرتبشون کنم. اما از یه چیزی مطمئنم و امروز هم فقط همینو می گم و بس... : بی شک این روزها بیشتر از گذشته صدای ترک خوردن پوسته های نقاب گونه ای که چهره حقیقت رو پوشونده به گوش می رسه... لازم نیست خیلی باهوش باشی که بفهمی... کافیه خوب گوش کنی و دقیق ببینی!

فعلا

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:8  توسط یک رهرو  | 

انتخابات آرمانی

ایکاش می شد این گونه رای داد:

{

من به

برنامه مداری و قدرت تحلیل محسن رضایی،

شعور و فهم میرحسین موسوی،

بلندهمتی و تلاش مهدی کروبی،

و تهور و ساده زیستی محمود احمدی نژاد

رای میدهم.

اما

به خودرایی و بسیاری اطرافیان کوته بین احمدی نژاد،

سادگی و عدم شرح صدر کروبی،

دولت گرایی اقتصادی موسوی،

و عدم قاطعیت رضایی

رای نمی دهم.

}

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:56  توسط یک رهرو  | 

چند تا سکانس تا حدی مرتبط

1- مسجد دانشگاه امیرکبیر، روز، بین دو نماز، (احتمالا سال 82):

بچه های انجمن اسلامی که واقعا در اون روزها اعصاب همه را خرد می کردند در یک حرکت جمعی آمده بودن که یه بحث مسخره رو درست بین دو نماز دوباره به جنجال بکشن. با وجود اینکه با خیلی از بچه هاشون ارتباط دوستانه داشتم ولی به همان اندازه که از کارهای بچه های بسیج خوشم نمی اومد از کارهای اونها هم بیزار بودم. خلاصه پرده سمت خانمها رو هم زدن کنار تا اونها هم حرف بزنن. وقتی یکی از دختر های مذهبی که اون هم دل خوشی از هیچکدومشون نداشت شروع کرد به حرف زدن چون خیلی احساساتی صحبت می کرد نا خودآگاه تون صداش به حدی بالا رفت که انگار داره جیغ میزنه. همه بهش خندیدن... جالب اینه که حتی یادم نیست چی می گفت ولی ناگهان صداش از بلندگو قطع شد اما همچنان داشت با حرارت تمام به حرفاش با صدای بلند تر ادامه میداد. نمیتونم شرایطو براتون کامل تصویر کنم ولی به شکلی بود که یهو دلم سوخت و به شدت عصبی شدم چون دیدم یکی از بچه های انجمن نشسته بغل آمپلی فایر. بدون اینکه فکر کنم مطمئن شدم که اونه که برای تمسخر بیشتر بچه ها، صداشو قطع کرده. نمی دونم چی شد اما یهو دیدم از جام بلند شدم و دارم میرم سمتش و فقط چند قدم دیگه مونده که بهش برسم. به نظرم اون موقع میخواستم یجوری دق دلیم رو سرش در بیارم. واقعیت اینه که اتفاقا از دوستای هم دانشکده ایم هم بود. درست دو سه قدمیش بودم که دیدم بلندگو درست شد و اون بنده خدا هم اصلا کاری به آمپلی فایرنداشت. یهو به خودم اومدم. دیدم خیلیا دارن نگا می کنن ببینن آخرش چکار می کنم. انگار حدس زده بودن که من برا چی از جام بلند شدم. به هر بدبختیی بود مسیرم رو عوض کردم و بدون اینکه به روم بیارم رفتم و یه چیزی رو الکی از جلو مسجد برداشتم و به سمت درب مسجد حرکت کردم. خودم هم باورم نمی شد که داشتم چی کار می کردم. تجربه یه حرکت کاملا احساسی و بدور از هرگونه تفکر! اون هم از من که همیشه از کارهای سیاسی توی دانشگاه بیزار بودم. بخصوص جنگهای زرگری بسیج و انجمن...

2- خیابان بهروز، نرسیده به میدان مینا، روز، چندساعت مانده به مراسم عروسی برادرم، (سال 81):

داشتم ماشین رو که از کارواش گرفته بودم می بردم برای انجام خرده خریدهای مراسم. چند ساعت مانده بود به جشن عروسی و من داشتم با سرعت خیابان بهروز رو از ظفر می آمدم به سمت میدان مینا. ناگهان سر یکی از فرعیها متوجه شدم یک پژو با سرعت و بدون مکث پیچید به اصلی و من درست چند صدم ثانیه با تصادف فاصله داشتم. ترمز شدیدی کردم و فرمان را به سمت چپ چرخاندم. خدا به خیر گذراند و ماشینهای روبرویی هم با صدای بوق ممتد خودشون به من اعتراض می کردند که چرا وارد لاین اونها شده ام. به هر شکلی بود ماشین رو به سمت راست برگرداندم و به سرعت افتادم دنبال پژو مذکور که به بدترین شکل ممکن داشت همه چیزو خراب می کرد. اگه خدا رحم نکرده بود معلوم نبود الان من کجا بودم یا لااقل ماشین اونهم شب عروسی به چه روزی می افتاد. تا تونستم تندش کردم و بهش رسیدم. در کمال تعجب دیدم راننده یه زنه که داره سعی می کنه از دستم فرار کنه. چند بار سعی کردم ازش جلو بزنم ولی بدون اینکه بفهمه داره چکار می کنه پیچید جلو من و بقیه ماشینهای کناریش تا من نتونم ازش سبقت بگیرم. درست در کنار میدون یه راه باز شد و بلافاصله پیچیدم از سمت راستش سبقت بگیرم. معلوم بود که متوجه نشده بود اما یهو دیدم امتداد جوی آب با اون چیزی که من فکر می کردم فرق داره. درست داشتم می افتادم توی اون. با تمام وجود ترمز کردم. صدای ترمزم به حدی شدید بود که فکر کنم خود زنه هم ترسید. خلاصه درست قبل اینکه بیفتم توش ماشین وایساد. اومدم دوباره راه بیفتم که ناگهان چیزی در وجودم بهم نهیب زد. من داشتم چکار می کردم؟! ماشین رو به حرکت انداختم و از توی خیابان سرپایینی پهلوی رودخونه به سمت پایین خلاص کردم و شروع به مرور ماجرا کردم. همه اش در عرض 1 دقیقه اتفاق افتاد. . باورتون نمیشه ولی پاهام داشت به شدت می لرزید. همه اش داشتم به این فکر می کردم که حالا گیریم من اون زنه رو گرفته بودم خوب بعدش چی؟! هیچی به فکرم نمی رسید. اون شب همه اش خدا رو شکر می کردم که مراسم عروسی داداشم به لطف خدا به خوبی و خوشی و بدون دردسر انجام شد.

3- منزل، شب، (هشتم خرداد هشتاد و هشت):

سر یک حرف یکی از مهمانها شروع کرده بودم به بحث شدید. سر اینکه اون آدم ... برای اینکه سر کار بمونه به کجاها داره آویزون میشه و از اعتقادات مایه میذاره یا فلان کاندیدا چه دروغهایی می گه و از گذشته اش هم دم برنمیاره. یا اینکه صدا و سیما چجوری هر جفنگی که دلش می خواد رو به خرد مردم بدبخت میده و یا حتی با تقطیع حرفاشون جوری می کنه که منظور گوینده کاملا عکس اون چیزی میشه که ازش برداشت می شه. خلاصه بحث شدید و طولانیی بود و خودم هم حس کردم که تون صدام خیلی بالا رفته بود و از تپش قلبم و حرارت بدنم مطمئن شده بودم که چهره ام برافروخته شده...

وقتی همه رفتن خواهرم برگشت و گفت: حرفات خیلی منطقی بود؛ اما لحنت به قدری پرخاشگرانه و عصبی بود که تاثیر عکس میذاشت!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:0  توسط یک رهرو  | 

درخواست

به محض اینکه به ضریح چسبید، شروع کرد. با صدای بلند امامزاده را صدا می کرد. آرام آرام توجه همه به صدایش جلب شد ولی صدای یک کودک خردسال اهمیتی برای کسی نداشت. اما با شنیدن درخواستش هر کسی سعی می کرد خودش منبع صدا را ببیند.

او از خدا میخواست سیاه باشد، هم خودش، هم موهایش. به همین سادگی

پسرک زال بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:8  توسط یک رهرو  | 

یه خاطره کوتاه

این نوشته حامد خان صادقی با دلیل یا بی دلیل منو یاد یه ماجرایی انداخت...

سال اولی که حسین فرزین بچه های مدرسه مبین را گرفته بود و من و صابر رفته بودیم بسطام، توی بازی فوتبال به یکی از بچه ها که توی دروازه بود و از قرار نوبتی رفتن توی دروازه پیروی نمی کرد خواستم که بی خیال گلری شه و بره جلو؛ ولی هر بار که می گفتم این کارو بکنه گوش نمی داد و تیممون هم مدام گل میخورد.

بعد از یکی از همین گل خوردنها بود که یهو حسین فرزین اومد طرفم و چیزی گفت که بدجوری منو به هم ریخت. حسین آروم توی گوشم گفت: "کفشش پاره است، برا همین نمیخواد بیاد جلو. بذار توی دروازه بمونه..."  یادم نیست آخرش اون بازی رو بردیم یا نه اما باورتون بشه یا نشه توی قطار برگشت از شاهرود، وقتی شب با صابر توی کوپه تنها بودیم و داشتیم با هم حرف می زدیم و  من اون ماجرا رو دوباره مرور می کردم کلی گریه ام گرفت!! ... چهره خندون و شاد اون پسر (که چون اسمش تابلو میشه نمیگم کی بود) بعد از هر گلی که میزدیم یا حتی می خوردیم  و از طرفی تصویر بزرگنمایی شده پارگی چیزی که یحتمل اسمش یه زمانی کتونی بود و من بعد از تذکر حسین فرزین تازه متوجه اون شده بودم، مدام روی هم فید می شد ...

 

هر چی دارم فکر می کنم بازم نمی فهمم چرا با خوندن اون مطلب یاد این موضوع افتادم. ولی به هر حال در موردش میشه خیلی حرف زد.  از حامد هم مجددا ممنونم. فکر می کنم خودش هم میدونه چرا اون نامه رو نگه داشته بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:0  توسط یک رهرو  | 

درد دل یک سازنده *

از تمام جزئیاتش آگاهی داشتم. تمام نقاط قوت و ضعفش رو هم می شناختم؛ چون خودم ساخته بودمش. برای همین هم بیشتر هواش رو داشتم. برنامه ریزیم برای یه عمر حداقل 40 ساله بود. اما به مرور که سنش یه کم بالا رفت همه چیز عوض شد. گفته بودم روزی دو بار باید به خودش روغن بزنه. تاکید کرده بودم براش حیاتیه. اما مغرور و یکدنده شده بود. همه اش غر می زد؛ می گفت از اینکه وقت و بی وقت جلو دیگران مجبور شه به خودش روغن بزنه خجالت می کشه. برای همین دیگه آروم آروم به حرفام گوش نمی داد. آخرین بار وقتی خیلی بهش تذکر دادم و از عاقبت کاری که میکرد ترسوندمش، برگشت و گفت: "تو فکر کردی کی هستی؟ چون منو ساختی دلیل نمیشه هر جور دلت خواست به من امر و نهی کنی!؟ تو فقط یه دانشمند ساده ای! اصلا از کجا معلوم تو منو ساخته باشی؟؟!!"


از اون روز به بعد دیگه ازش خبری نداشتم. تا اینکه دیروز از شهرداری با من تماس گرفتن؛ پیداش کرده بودن... زیر پل اصلی شهر... اینجور که اون مامور، پای تلفن گفت، چرخ دنده هاش از بی روغنی خرد شده بوده. باورش برام خیلی سخت بود. یک ماه دیگه اون روبات تازه می رفت تو یازده سال...!





* این مطلب عینا برای مجله مبین هم فرستاده شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:45  توسط یک رهرو  | 

وسوسه*

" ...فقط داشت توی ذهنش محاسبه می کرد که توی این چند ثانیه ای که مدیرش توی دستشویی بود از کدوم سمت اتاق بره که سریعتر به کیف پولش که توی جیب کت آویزان شده اش بود برسه و کسی هم او رو نبینه؛ لذا به هیچ چیز دیگه فکر نمی کرد... حتی به قول دفعه قبل که سر بزنگاه رسیدن مدیر، از اتاق اومده بود بیرون و مدیر هم متوجه نشده بود و ظاهرا به خیر گذشته بود؛ قول داده بود که دیگه اینکار رو نکنه.. ولی مدام وسوسه اش اونو اذیت می کرد. هر دفعه با خودش عهد می کرد که این بار آخر باشه ولی نمی دونست چرا نمیشه... همیشه هم یه توجیهی برای خودش دست و پا می کرد. توجیه این دفعه اش که دیگه کاملا به نظر خودش منطقی بود. مادرش باید بستری می شد و اون هم همه پولهاش رو سر باشگاه رفتنش داده بود.......

 

توی دستشویی داشت خودش رو جلوی آینه برانداز می کرد؛ از اینکه ضامن یه همچین آدمی شده بود به خودش لعنت می فرستاد. این اواخر هر چی هم سعی کرد به زبون بی زبونی بهش بفهمونه که این عادت بد، آخر و عاقبت زندگیش رو به هم می ریزه، به خرجش نرفته بود. این بار دیگه تصمیم گرفته بود موضوع رو به گوش بالادستیاش برسونه. برای همین هم همه تلاشش رو کرد که شرایط رو دوباره براش مهیا کنه و ببینه چی میشه. با تلاشی بی نتیجه یه بار دیگه با انگشتاش سعی کرد موهاش رو مرتب کنه و بعد به ساعتش نگاه کرد. حتما دیگه تا الان از اتاق باید بیرون رفته باشه...

 

وقتی داشت سعی می کرد که کت رو به شکل اولش روی جارختی آویزان کنه نا خود آگاه بین شاخه های گلدان رونده گوشه اتاق، چشمش به جعبه کوچکی افتاد که درست روبروی جارختی و سه کنج دیوار اتاق، بالای میز نصب شده بود. یه کم که بیشتر دقت کرد مطمئن شد همچین چیزی رو هیچوقت اونجا ندیده. همین که از مرتب کردن کت فارغ شد به سمت اون رفت و سعی کرد ببینه چیه... خوب که نگاه کرد یه سوراخ ریز رو روی جعبه تشخیص داد. باز هم تلاش کرد ببینه توی جعبه چیه... در یه لحظه احساس کرد قلبش از حرکت ایستاد.  انگار آب سردی رو روی بدنش ریخته بودن. حتی فکرش رو هم نمی کرد. حالا دیگه واقعا کارش تموم بود. اون دوربین کوچولو رو خودش سه روز پیش قاطی یه عالمه خرده ریز دیگه برای اداره خریده بود....."


 *این پست و پست قبلی رو با کمی تفاوت برای مجله مبین هم فرستاده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:33  توسط یک رهرو  |